لحظه ای با بیدل
در "لحظه ای با بیدل" شما شاهد ابیاتی از حضرت ابوالمعانی هستید که اکثراً در مقطع غزلیات آن صاحبدل آمده اند.
راست بازان را زحکمِ کج سرشتان، چاره نیست با کمان "بیــــــــــدل" اِطاعت لازم آمد، تیر را
* * * * * * * *
علاجِ زخمِ دل، از گـریه کی ممکن بود، "بیدل" ؟ به شبنم، بخیه نتوان کرد، چــاکِ دامنِ گل را
* * * * * * * *
پوشش حـال است "بیدل" ، سـاز حفــــــظ آبرو بی نیامی میکند بی جوهـــــر این شمشیر را
* * * * * * * *
"بیـدل" این دنیا نه امـروز امتحانگاه است و بس تا جِــهان باقیست، زن می آزماید؛ مـــــرد را
* * * * * * * *
عـرضِ مطـلب دیگر و اظـهار صنعت دیگر است "بیـــدل" از آئینه نتوان ساخـــت، وضع جام را* * * * * * * *
نصیحت کارگــــر نبوَد، غریق عشق را "بیـــدل" به دریا احتــیاجِ دُر نباشد، گــــــوش ماهی را
* * * * * * * *
تا زنده ایــم تاب و تب از ما نمـــــــــــــــــی رود "بیدل" به دل خلـــــــــــــیده خدنگ خودیم ما
* * * * * * * *
یار غافــــــل نیست "بیدل"، لیک ازشوقِ فضول لغزش پا در هـــــــــــــوای اشک، دارد، آه را
* * * * * * * *
قیدِ هستی چـــون نفس بال و پرِ پرواز ماست هرقــــــدر "بیدل" گرفـــــــتاریست، آزادیم ما
* * * * * * * *
سُبُک روحـــی نیاید راست با وهمِ جسد "بیدل" طلسم نیزه تا نشکسته ای، بال طرب مگشا
* * * * * * * *
همیـــــــشه تشنه لبِ خـــــون ما بوَد ، "بیدل" چو شیشه، هـــــــــر که بدست آورد دل ما را
* * * * * * * *
مجو از هرزه طبعـــان جوهر پالش نفس "بیدل" که حفظ بوی خود،مشکل بوَدگلهای خندان را
* * * * * * * *
سراغ سایه از خورشـــــــید نتوان یافتن "بیدل" من و آئیـــنه ی نازی که مـی سوزد مقابل را
* * * * * * * *
گداز درد، توفــــان کرد، دست از ما بشو "بیدل" نَبُرد این سیل اگــر امروز، فردا می بَرَد، ما را
* * * * * * * *
مقام ظــــالمان، آخر ضعــــیفان را بود "بیدل"! که آتش شعـله افروزد، به خاکستر دهدجا را
۱۰- ۱۱- ۱۳۸۸ / ۱- ۲- ۲۰۱۰
مالمو؛ سوئد
درود مهربان!