حرف دل عاشق
از دردِ هجرِ تو دل من گله ها کند
دل را ربوده ای و برفتی براه دور
آری! ربوده ای، دل من را ربوده ای
زینجهت من؛ ... ... ...
از دردِ هجرِ تو دل من گله ها کند
دل را ربوده ای و برفتی براه دور
آری! ربوده ای، دل من را ربوده ای
زینجهت من؛ ... ... ...
ای نام توست؛ مـایه ی چرخــــیـدن زبان از لطـف تو قلـــــم شده، بر دست من روان
اکنــــون که دست بر سر کاغـذ نهاده ام خواهـم ز تـو؛ عـنــایت و توفـیــــق این بیان
تخمیس بر غزل استاد میر بهادر واصفی
ای دل به شهــــر طوس وبخـــارا، نمی روم بر چرخ همچـو حـضــرت عیــسـی، نمی روم
بی زخم تیــــــــغ عشـــــق زدنیا، نمی روم "بی داغ دل، به دامـن صحـــــــــرا، نمی روم
آنجا کـــــــــه درد نیست، تماشا نمی روم"

اي کـــه ترا بزير پا چشـم مـن است همنـشين تاکـه به چشم من رسد خـاک رهِ تو؛ سرمه گين
من که هميشه غم خورم در هـمه زندگانی ام ليک غم دو چـــشـم تو بوده همــــيشه بهـترين
گر چشم خمارت را عاشق شده، غمگینم ور از لب لعــــــــل تو در دام شياطـــــــينم
هيچم نبود انکار از درد و غـــــــــم عشقت تثبیت شده بر من ؛ مجـــــــنون مجانـينم
از درگـه ی عشــق تو اين بخت گـدائي را حاصـــل بشدم ، لیکن خوشــتر ز سلاطینم
بيا ! به حـالِ دلِ غمگـــــــــــــــسار، گريه کنیم به آه و نالــــــــــه ی طـفــــلانِ زار ، گریه کنیم
به آن رخي کــه نه خوابي به چـشم نرگس او به نالــــــــه یِ دلِ شب زنـده دار ، گريه کنيم
به عاشقـــي که ز شب تاسـحـــر براي وصال ربوده خـــــــــــــواب ز چشم خمار گریه کنیم
با سلام و اظهار سپاس بیحد و امتنان فراوان از حضور پر مهر شما دوستان و عزیزان، مطلبی را که ذیلاً به خوانش می گیرید، پیشآهنگی ست؛ مجموعه مقالات و اشعاری را که به مناسبت روز جهانی مادر زیر نام "تحفه ی ویژه برای مادر" توسط این حقیر جمع آوری گردیده و بعد از آرایش و ویرایش اندکی در سال 1386 خورشیدی مطابق 2007 میلادی تدوین و نگارش یافته است.
ای که خـــاک پای تو باشد ، بهــــــشت عـنبرین جـنَّت الاعــــــــــلا ترا باشد؛ مـقـــــــــــام کمترین
روی تو فردوس و لعلت کــــــــوثر و کــــویت نعیم زلف تو باشـد شب و رخـــــــسار نیکو، مه جبین
ای خوشا در کوی دلبر شـاد و خندان زیستن! وی خوشا در وصل او بی درد هجـران زیستن!
جان به جانان دادن و بر لب گرفتن جـــــام می وه چه جامـی، کزهـوایش بیدل و جان زیستن
پس مرا راهی دهـید و در گـــــــــشائید میکده کاندران شـــــور و نشاط و شوق تابان زیستن
ای یار غمگـــــسارم، وی دلنواز و غمــــخوار! رحمی بکن به حالم، هستم غریب و بی یار
هرچــند عاصی هستم ، وز کرده ها پشیمان دارم امیـــــــــدِ بی حد از درگه ی تو غــــفار
عمــــــــــری گناه کــــردم، خـود را تباه کردم بخشا گناهــــــــــم اینک ای مهربان و ستار
قطره ی خونم، کــــه در چنگ شراب افتاده ام جام میگونم که از مستی ناب افــــــــــــتاده ام
می زنم هر جا قدم اندر هوای کــــــوی دوست خشک لب مانند امواج ســـــــــــــراب آفتاده ام
بسکه دارم رمز عشق و عاشقـی در سینه ام همچو مکتوبم؛ به دست شیخ و شاب افتاده ام