برگ پاییز
دوستان عزیز، درود!
نمی دانم دلیل اش چیست، فقط خواستم این غزل را از گذشته ها برای شما عزیزان، پیشکش کنم.
هرچند با زبان کهنه و تصاویر و ترکیب های قدیمی سروده شده است، اما بسیار دوستش دارم.
برگ پاییز
قطره ی خونم؛ که در چنــگ شراب افتاده ام جــــــــامِ میگونم؛ که از مستی ناب افتاده ام
می زنم هر جا قدم اندر هوای کــــوی دوست خشک لب مانند امواج ســــــــــراب افتاده ام
بسکه دارم رمز عشق و عاشقی در سینه ام مثلِ مکتـوبم؛ به دست شیـخ وشاب افتاده ام
می زنم لاف انالحـــــــق را به گـوش عاشقان همچو منصـــــــورم که در دار طناب افتاده ام
نیستم غـــواص، اما در خــــــــــیال عشق او برگ پایـیـزم؛ که در چــــــــــنگال آب افتاده ام
در هـــــــــــوای وصف آن خــــالِ لبِ زیبایِ او نقطه هستم؛ در میـــــان هـــر کتاب افتاده ام
خوب می دانم که کــوی وصل دلبر در کجاست
زین سبب "سائس" به دل های کباب افتاده ام
۲۰- ۱۰- ۱۳۸۳ / ۱۰- ۱- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
درود مهربان!