شوق کوی یار

در کنار دامــــــــن ارباب خوابم می برد    البته در پرتو مهـــــــــتاب خوابم می برد

غفلت از حــــد بیشتر گردید، اما باز هم    در مـــــیان موج موج ِ آب خوابم می برد

جامه ی زاهــــــد ببین آلوده در رنگ ریا    بی جهت دردامن محراب خوابم می برد

آب انگور شمالی کار خـود را کرده است    مستم ازدست شراب ناب خوابم می برد

شوق کوی یار از بسکه مرا غافل نمود    زیر تیغ و خنجـــــر قصاب خوابم می برد

منزلم نزدیک گــــردیده برو ای اضطراب    امشبم مستانه وشاداب خوابم می برد

سائس از داروندار زندگانی دست شست

شاید اینجا تا ابد ســـیراب خوابم می برد

۱۵- ۴- ۱۳۸۹ / ۶- ۷- ۲۰۱۰

چنداول، کابل