دو مخمس
مخمس بر غزل رهی معیری
با قــد کمـانم به بغــــــــــــــــل تیر ندارم ای پیر خـــــــــــــــرابات! غمِ پیر ندارم
اینجــــــــــــا چو رهائی ز شب تیر ندارم چندیست که فـــــــــــریاد گلوگیر ندارم
مـُرغ شـبم و نالــــه ی شبگـــــــیر ندارم
از عشـــق تو ای دوست چو دادند نویدم در وصف رخ خـوب تو ایجـان چو شنیدم
چـــون بلبل عشاق همی جست و پریدم شاید همه گـویند که از بنــد رهیــــــدم
بر پای دلم کنــــــــــــــده و زنجــیر ندارم
ای ماه چـــــــــرا در شب تاری تو پنهان؟ یکـدم تو بیا زآنکــــه شدم واله و حیران
گوینــــــــــد مرا از غـم دلدار چه گـریان؟ لیکن چـه کنم خانه ی قلبم شده ویران
وز بی هدفیــــــــــــــها سر تعمیر ندارم
بینی که درین کنج قفس جز شررم نیست جــــز ناله و فریاد و فغانم ثمـرم نیست
هــــــــر چــند بسوزم به تمنا اثرم نیست ناسورشده زخم و زدرمان خبرم نیست
زآن آگهـــــــــی از مرحم و اکسیر ندارم
ای یار بیا در برم هـــــــــــــرچند نخواهند غـــواص به آمــــــوی تو ام، لیک ندانند
از درگــــــهت ای دوست به زلت برهـانند بر صفـــــر ضریبم، اگـرم صفر نخواننـد
بر هیــــــــــچ شــــدن چاره و تدبیر ندارم
جـز تو به چه کس رنج حکایت برم از درد وز عشق تو هرگز نتوان کرد دلی سرد
هرچندکه "سائس" شده با رنگ و رخ زرد بر پیـر مغان به کـه شکایت برم ای فرد
چـــــندان دل خوش از ملک و میر ندارم
۲۲- ۱۲- ۱۳۸۳ / ۱۲- ۳- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
مخمس بر غزل حافظ شیرازی
آمدم یاد بهاری که شدم بر سر کـــــــوی روی خود جانب آن پیر مغان کردم و جوی
محفل آرا و صـلا زن بحریفان و بگـــــــوی ساقیا سایه ابر است و بهـار و لـــب جوی
من نگویم چه کن از اهل دلی خود توبگوی
ای که از حسن جمالت شـرری آید، خیـز! مهـــــری اندر دلم از سـوی دری آید خیز
جــــانم آمد به لب و سرو قدی آید خیـز! بوی یک رنگـــی ازین نقـش نمی آید خیز
دلق آلوده صـــــوفی به می ناب بشوی
این قدر عشوه و نازم بدل خســته مکن با دل زار من ای مـــاه جــهان حیله مکن
غم دنیاو جهان را تو به هر سفــــله مکن سفله طبعست جهان برکرمش تکیه مکن
ای جهان دیده! ثباتِ قدم ازسفله مجوی
چونکه ازعشق وحقیقت توکنی جامه ببر روز مهجوری خــود را به شب وصل سپر
ای که جانم بره عشق تو دادستم و سر دو نصیحت کنمت بشنـو و صــد گنـج ببر
از در عیش در آ و به رۀ عیـــــــــب مپوی
گل و بلبل چو دهان باز نمـــودی به بـهار همه باشادی وشوق اند، ندیدی به بهار؟
جامی ازباده و می ده کـه نویدی به بهار شکر آنرا که دگـــــــر باز رسیدی به بهار
بیخ نیکی بــنشان و ره تحقــیق بجوی
ساقی از باده و می صوفیه را عاقل ساز باده یی ده و ز مستی تن وی غافل ساز
زاهدا چند به محــــراب نماز عامل ساز؟ روی جانان طلبـــــــــی آئینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل ونسرین ندمد زآهن و موی
ساقی میکده مست است وجوان،میگوید قصه رفتــــــــــــن اندوه خزان می گوید
دل من در طـــلب روی تو، جـان می گوید گوش بکشای که بلبل به فغـان می گوید
خواجه تقصیر مـفــــرما گل توفیق ببوی
جمله خوبان همـــه با عهد و وفا می آید مس عیـــب همه را کــــــــــیمیا می آید
همچو «سائس» بــدرت غیـر حیا می آید گفتی از «حافظ» مــــــــا بوی ریا می آید
آفــرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
۳۰- ۱۰- ۱۳۸۳ / ۲۰- ۱- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
و بالآخره به مناسبت هشتم مارچ روز جهانی زن، بهترین و صمیمانه ترین تمنیات خود را برای تمام زنان جهان به ویژه زنان مظلوم و بیچارۀ افغانستان تبریک و تهینت عرض نموده و بدین مناسبت پارچه شعر زیبایی تحت عنوان فریاد زن از استاد محترم "حضرت ظریفی" با صدای زیبای دیکلماتور شایسته و فرزانۀ کشور خانم "زرلشت حبیب" تقدیم شما میگردد.
درود مهربان!