جمال صادق
جمال صادق
چـــون از اُفــق بر آید، انوار صبح صادق بر پای ســـبزه بنشین با همـــدم موافق
شد موسم بهـــاران ، پر لاله کوهساران بستان پر از ریاحــین، صحرا پر از شقایق
بلبل که در غـــــم گل، میکرد بی قراری شکر خدا که معشوق آمد به کام عاشق
یکسو نشسته، خسرو در بزمگاه شیرین یکسو نهــــــاده، عذرا سر در کنار وامق
ابر بهار گستُرد، دیبـــــــــای سبز در باغ باد از شکـــــوفه افگند، بر روی اب قایق
بر آستان معشوق تسلیـــم شو که آنجا صاحــــــــــبدلان نهادند ، پا بر سر علایق
زد بلبل سحــــــــرخیز؛ فریاد شور انگیز کای مست خواب غفلت، وی بندۀ منافق
شد وقتی آنکه خوانند حمدو ثنای معبود شد گاهِ آنکــــــــه نالند، در پیشگاه خالق
از بوستان احمـــــــد ، بگذر که بلبل آنجا بر شـــاخ گل سراید، وصف جمال صادق
نور جمــــال صادق ، چون از افق بر آمد شد صبح عالــم آراش، بر شام تیره فایق
از شرق و غرب بگـذشت؛ نور فضایل او چون آفـتاب عِلمش، طالع شد از مشارق
تن؛ پیکـر فضــایل، جان؛ گوهـــر معانی دل؛ منبـــع عنایات ، رخ؛ مطلــــع شوارق
همچو صدف ز دریا، دُرهای حکمت اندوخت چون گوهر وجودش، شایسته بود و لایق
بر پایه ی کمالش؛ محکــم اساس توحید وز پرتو جــــــــــمالش؛ روشن دل خلایق
خورشــید برج ایمان، شمشاد باغ امکان گنجینه ی کمالات، سرچشمه ی حقایق
هـــادی شوند یکسر، گر لحظه یی بتابد نور هـــــــــدایت او ، بر جسم های عایق
بر لوح سینه ی اوست؛ آیات حق هـویدا به به عجب سوادیست! با اصل خود مطابق
افــــــگار تابناکش؛ روشــن تر از کواکب اندیشـــه های پاکش؛ خــُرم تر از حدایق
آئین جعـــــــفری را بگزین که دردمندان درمان خویش جـویند، از این طبیب حاذق
شاهـــا! "رسا" ندارد، جـز اشتیاق رویت
بنمای رخ که خلقیست بر دیدن تو شایق
درود مهربان!