"آشنای راز" و "طبیب دل"
آشنای راز
آندم که دل به عشق تو آواز کــــــرد و رفت چون شمع انجمن سخنی ساز کرد و رفت
وآن مهرو عشق وخنده وچشمان نرگسین یکـدم رمید و سر به سرم ناز کرد و رفت
آنجــــا که فصل نرگـس مستانه می رسید بی بال و پر چـــو بلبلی، آوزا کرد و رفت
بیگانه شـــــــد به غـــــیر تو هر آشنای راز بیـگانه کی توان؟ سخن ابراز کرد و رفت
ساقی بیار یکـــدمی زان می که پــیر عقل منع جــوان نمود و خود آغاز کرد و رفت
تا من بنوشـــــم و بکــشم ناله هـای شوق
زان "سائس" فسرده خوش اعجاز کرد و رفت
۲۱- ۵- ۱۳۸۴ / ۱۱- ۸- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
طبیب دل
بگو یارا چه کردستم؟ مـرا چــــــــون زار ميداري؟ دلم رنجور مي خواهي ، ســــرم افزار ميداري
اگــر چه خوب داني، چيســت دردمن، ولي جانا به زخم و دردِمن خوشخوش،نمک ايثارميداري
ز وصـــــــلت شاد منمائي ، دل پر درد من هرگز ز هجـــــــرانت چرا جانم مرا افــــگار ميداري؟
دواي درد من هستــــــي ، بيا دردم دوايـی کن چرا آخـــــــر طبيب من ، دلم بيمــــار ميداري؟
مـده آزارم و بس کن، به آزارت نمــــــــــي ارزم کي باشـم؟ خود کيم؟ کز من چنين آزارميداري
اگــر چه دشمنم داني، وليـکــــن دوستت دارم منم يار تو چون هردم، چــــرا ا غـيار مـيداري؟
مرا مِنّت از آن دادي کـــــــــه درد من دوا کردي وليکن بيخـــــــبر ازآن ، عجـب بيــــمار ميداري
گهي بودآنکه گه گه، حــــال زارم ياد مي کردي چودوستم داشتي آخر،چو نينم خوار ميداري؟
توهرکاري که خواهـي، کن،ولي من دوستت دارم اگر اغــــــيار مي داني وگـــر چـون يار ميداري
چو دادم جــان و دل را و هـمــي نطق و بيانم را سپس بر جـرم اين عاشق چـرا گفتار ميداري؟
درست باشد که هستي آنکه ازتوفخرميفروشند به من، چـــــون نيک ميدانم به آنان کار ميداري
ولي "سائس" چـو ميباشد ازين پس خاک پاي تو
بيا برمن توپا بگــــــــذار، چرا زين عارمـــــيداري؟
۹- ۱۱- ۱۳۸۳ / ۲۹ - ۱- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
درود مهربان!