خزان
خزان
باز فصل خزان آمد و فصل برگ ریزان
باز ماه میزان امد
ماهی که زیباست ، با برگ ریزانش
خش خش درختانش
نم نم بارانش...
ماه میزان؛ ماهی که آغاز باران است
آغاز شبهای بلند با مهتاب
اما...
افسوس که ماه میزان
ماه ازیاد رفتن خاطره هایی به رنگ سبز میباشد
خزان آمد و رنگ من نیز خزانی شد
خزان آمد وغروب دلگیر
زودتر ازهمیشه
رنگ خودش رابه رخ همگان کشید
آسمان بغض میکند و میبارد
می بارد تا از کوله بار خسته گی هایش رها شود
خزان آمد با بارانش،
با شروع میزانش
فصل سفر آمد،
فصل غصه ها
قصه ها فرا رسید
آمد با کوله باری از سردی و یأس
خزان آمد
با کوله باری از غصه و غم
آمد که سلامی دوباره کند به درختان سبز
باد خزان با نفرت آمد
و نگاهی نه چندان خوشایند به برگ های درختان سبز کرد
و آنها ...
که الگویی از حیا و تضرّع بودند
با وزیدن باد خزانی خود را به سجده فرو کردند
آری! خزان با زیبایی و نفرت خویش آمد
فصل در بدر کردن برگهای خسته و دلشکسته
فصل طلوع غم انگیز خورشید
فرا رسید
ولی من با کمال امید و آروز
همانند گلستان زاده یی میگویم که :
بار الها!
با رسیدن خزان ، خزان عمر من آمد
پس تو ای شاهد ازلی!
و ای باقی ابدی!
بهاری کن خزانم را.
۱- ۶- ۱۳۸۸ / ۲۳- ۸- ۲۰۰۹
شهر مالمو، سوئد
درود مهربان!