از دردِ هجرِ تو دل من گله ها کند

دل را ربوده ای و برفتی براه دور

آری! ربوده ای ، دل من را ربوده ای

زین جهت من؛

همانند مجنونی گم کرده لیلای خویش

نام قشنگ تو بود بر زبان من ، وندر کلام من

دیوانه ها درین دنیا

از درد خویش به دارو پناه می برند

وز درد گله میکنند

لیکن این قلب پاره پاره ی من

از درد هجر تو به کجا گله را کشد؟

چون دیدار تو ، درمانیست مر این پاره پاره دل را

چشمان من در آرزوی دیدن روی نکوی توست

بسیار بی قرار که بیند جمال تو

این زنده گی من ، فقط از برای توست

افسانه های عشق، ز مردم شنیده ام

عشق را چه لازم است؟ که میداند؟ کجا داند کسی؟

"دل"

آری! دلی؛ دیوانه ، چون من

این دل ز تو و عشق تو و از برای توست

و این خواب ها که می بیند این دلم

چسان پوره میشود؟

دلم دردمند است

و از هجر تو دیوانه گشته است

دیوانه ها شکایت و زاری کنند ز درد

وین دل فقط نام ترا یاد آورد

اندر درون سینه ی من عشق تو است و بس

زیرا محبت تو و عشق تو هرکدام

عبادتیست مر مرا

و من، جز تو نکنم یادِ کسی

زینرو دمی فریاد رس!

اندر دل غمگین من؛  

نام تو و عشق تو است

آری ز عشق تو

به دل دارم؛ پیوسته درد و غم

دل را چه کرده است؟

مصروف گشته است ز تصریف عشق تو

و نام تو

            محبت تو

                         عهد و وفای تو ، هرکدام ...

جایی گزیده اند در این قصر لامکان                         

تا آخرین لحظه هـای زنده گیِ من

10. 9 . 1385 / 1. 12. 2006

چنداول کابل