دل نالان

ای دل بگو!

امید تو چه باشد و چون است آرزو؟

حیران و مات هستی و در گردش جِهان

در دشت و کوه و صحرا

در جستجوی چه ؟

چون است جستجو؟

وی اشک چشم من!

با یک نگاه مست خریدار او شدی

دامی نهاد و رفت 

گرفتار او شدی

تنها شدی و شهرۀ بازار او

الفت کجاست؟ ساغر بی باده را بگو

که خمار او شدی

این چه مصیبتی ست؟

که گویا قیامت است؟

این زنده گی که سخت حیران کننده است

از هجر یار

خانه و کاشانۀ مرا

ویران نموده است

دل در فراق یار ز مژگان چه می کشد

شب ها سرود من ز دل افغان چه می کـشد

ای دل نالان!

وی اشک چشم من!

خاموش است زمین و خموش است آسمان

اندر سکوت هر دو

چنین بگذرد زمان

بس کن که این فراق به پایان می رسد

امید و آرزوی تو

به انجام می رسد

۸- ۶- ۱۳۸۵ / ۲۸- ۸- ۲۰۰۶ ، کابل

 

نگاهي به من بکن!

ای آرزوي من! عشق منی تو

اکنون به دشت عشق تو من اوفتاده ام

ای شهسوار من

دلم را ربوده ای

چشمم به جستجوی تو

هوشم به سوی تو

چون ديگری ببينم؟

ياد تو است همدم من صبح و شامگاه

قلب من است هستی تو

عشق منی تو

دلم را ربوده ای

نگاهی به من بکن

همانند مجنون گم کرده ليلای خويش

در کوچه ها قدم زنم

در جستجوی تو

اندر زمين و آسمان خيالم به سوی تو

چشم مرا تو نوری

روح مرا روانی

جسم مرا تو جانی

نگاهی به من بکن

نگاهی به من بکن!

۳۱ - ۲- ۱۳۸۶ / ۲۱- ۵- ۲۰۰۷ ، کابل 

ببین چه کار میکند نگاه تو دل مر ا