"اسرار عشق" و "جنون عشق"
اسرار عشق
حــبّـــذا ای دل! ترا دلـــــــــــــدار و دلبر داشتن مرحبا! ای جـان ترا سردار و ســــرور داشتن
گرچــه کارم عشق بازي نيست، ليکن می توان همـــت فـــــــــــرهاد را اندر سر و بر داشتن
دلبری باید کــــه از شــــــوق رخـش دیوانه وار همچو واعظ درمساجــد وعظ و منبــر داشتن
ای که گشتي محرم اسـرار عشق! حرفم شنو عشق را طبع بلند است همچو اختر داشتـن
داشتي داد "انالحــق" مي زدي منصــــــور وار گفت بر تو آنکــه دعوي کرد، دلـــــبر داشتن
"سائسا" جوهر پرستی نیست کار عاشقان
عشق بازی را که بايد حسن گوهر داشتن
۳۰- ۱۰- ۱۳۸۳ / ۲۰- ۱- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
جنون عشق
مهـر عشقت به دلم دادي و ديوانه شـدم بر گل شمــــع وجــــود تو چو پروانه شدم
تا که از عشق تـو پيمـــانۀ مي نوشيـدم همچـــو مجنون، جنون کردم و دیوانه شدم
همچو منصور زدم بانگ "انالحق" زخودي تا به همـــرای تو من وارد ميخــــــانه شدم
لب لعل تو مگـر دلبر من شـــــــــــهد بوَد که به یک قطره ی آن لعل تو افسانه شدم
می کنم باز طلب جــــرعه ای زان آب بقا زانکـــــه مست لب تو بودم و مستانه شدم
"سائس" غمــزده ام، لحظـه ای از راه وفــا
وصلتی ده که چنین بي سروسامانه شدم
۲۵- ۱۰- ۱۳۸۳ / ۱۵- ۱- ۲۰۰۵
چنداول ، کابل
درود مهربان!