"اشک عشق" ، "گرفتار عشق" و "بندۀ عشق"
اشک عشق
اي يار جفا کارم، ای همدم جان اي دوست يک لحظه بيا در بر، اي سـرو روان، اي دوست
دارم ز فـــراق تو هــــــر شام و سحر ناله وز اشک به رخسارم، چشم فوَران ای دوست
شــد روز سپـيدم شام، از هجــر دو ابرويت یک لحظه ببین سویم،تسکین کنان اي دوست
گر لــعــل گــُهــربارت ، از لطف سخن گويد گردم زسُرور وشوق،مستانه جوان اي دوست
ده وعـــــــده ی ديداری بر "سائس" مشتاقت
شايد شودم مرحم، بر تو چه زیان اي دوست؟
۹- ۱- ۱۳۸۲/ ۳۰- ۳- ۲۰۰۳
چنداول، کابل
گرفتار عشق
اينجـا منم که بيتــو مــــــــددگار مانده ام وندر عــــــــذاب هجــر تو غمخوار مانده ام
هرچنــد ترک فکر وهـوايت به سر مراست در دل چـو از جفــــــاي تو بسيار مانده ام
ليکن جفــــاي توست مـــرا همدم خـــيال اينست کــار مــــن کــه به تيـمار مانده ام
چون نيستم، رند خــــرابات عــيش ونوش؟ ليکــــن ندانم از چـــه من هشيار مانده ام
ساقي دمي بـيــــا و بده جـــــام بـاده اي در عشق چــــشم مست تو خمار مانده ام
«درکارشو کـنون،غم کارم بخــــور، که من از کار هـردو عالـــــــم، بي کـار مانده ام »
کاري بکن کـه "سائس" بي دست و پای گفت:
مجنــون صفــت به عشــق گِــــرفتار مانده ام
۱۴- ۱۱- ۱۳۸۳/ ۴- ۲- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
بندۀ عشق
نمي دانم چه ديدي ، چون بريدي؟ چرا ازمن تو اي جـــــان دل بريدي؟
چه بد کردم که ا زمن دور گشتي؟ چه شد کـز عاشقت دوری گزیدی؟
منم مجـنون در عشق تو ليلـــي ولي خــوش دامن از من برکشيدي
بگو آخر چه کـردم؟ زآنکــــــه ناگه رخ نيکــــــــو به من چادر کـــشيدي
جفا کــــم کن بيا تا جـــان فشانم که ديگـــــــــر پرده ی صبرم دريدي
نچــيده يک گل از بستــــان شادي ز غم صــــــد خار در جـانــم خليدي
سپس مـفروش و آزادم مگـــــردان!
که همچــو "سائست" بنده خـريدي
۱۵- ۱۱- ۱۳۸۳/ ۵- ۲- ۲۰۰۵
چنداول، کابل
درود مهربان!